سرخط خبرها
خانه » شعر » چه باشد گر نگارینم بگیرد دست من فردا
اشعار شور انگیز مولوی
مولوی

چه باشد گر نگارینم بگیرد دست من فردا

چه باشد گر نگارینم بگیرد دست من فردا

چه باشد گر نگارینم بگیرد دست من فردا

ز روزن سر در آویز چو قرص ماه خوش سیما

در آید جان فزای من گشاید دست و پای من

که دستم بست و پایم هم تب هجران پا برجا

بدو گویم بجان تو که بی تو ای حیات جان

نه شادم میکند عشرت نه مستم میکند صهبا

و گر از ناز, او گوید برو از من چه میخواهی؟

ز سودای تو می ترسم که پیوندد بمن سودا

برم تیغ و کفن پیشش چو قربانی نهم گردن

گر از من درد سرداری مرا گردن بزن عمدا

تو میدانی که من بی تو نخواهم زندگانی را

مرا مردن به از هجران که بیزدان کاخرج المولا

مرا باور نمی آید که از بنده تو بر گردی

تویی چشم من و بی تو ندارم دیده بینا

رها کن این سخن ها را بزن مطرب یکی پرده

رباب و دف به پیش آور اگر نبود ترا سرنا

رها کن ماجرا یکدم که من مردم دلا از غم

مبادا کز سر مستی شهم گوید برو برنا

نباید قدر موری آنکه پندارد شهی او را

مگر اکرام شاهنشه کند اکرام موری را

زهی شاه قدیم ما زهی میر کریم ما

زهی دولت ندیم ما گر این زندان شود صحرا

طبیب عشق نبضم را بدید و گفت زین سودا

همه عالم از این غوغا بماند همچو بو دردا

خموشی را گزیدم من بدندان لب گزیدم من

نگویم بیش از این هرگز نه از وامق نه از عذرا

الا ای شمس تبریزی بدور عاشقان بنشین

که مولانای رومی را تو کردی واله و شیدا.

 

 

پایان.

 

درباره ی admin

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *