شنبه , ۳ اسفند ۱۳۹۸

ذکاوت

ذکاوت

مردی در هنگام رانندگی، درست جلوی حیاط یک تیمارستان اتومبیلش پنچر شد و مجبورشد همانجا به تعویض لاستیک بپردازد.

هنگامی که سرگرم این کار بود، ماشین دیگری به سرعت از روی پیچ های چرخ که در کنار ماشین بودند گذشت و آنها را به درون جوی آب انداخت و آب پیچ ها را برد.

مرد حیران مانده بود که چکار کند. تصمیم گرفت که ماشینش را همان جا رها کند و برای خرید پیچ چرخ برود. در این حین، یکی از دیوانه ها که از پشت نرده های حیاط تیمارستان نظاره گر این ماجرا بود، او را صدا زد و گفت:

از ٣ چرخ دیگر ماشین، از هر کدام یک مهره بازکن و این لاستیک را با ٣ مهره ببند و برو تا به تعمیرگاه برسی

آن مرد اول توجهی به این حرف نکرد ولی بعد که با خودش فکر کرد دید راست می گوید و بهتر است همین کار را بکند

پس به راهنمایی او عمل کرد و لاستیک زاپاس را بست.

هنگامی که خواست حرکت کند رو به آن دیوانه کرد و گفت: «خیلی فکر جالب و هوشمندانه ای داشتی.

پس چرا توی تیمارستان انداختنت؟

دیوانه لبخندی زد و گفت:« من اینجام چون دیوانه ام. ولی احمق که نیستم!»

 

درباره ی admin

مطلب پیشنهادی

داستان کوتاه، توهم

داستان کوتاه، توهم این داستان رو دوستم برام تعریف کرده و قسم می‌خورد که واقعیه:دوستم …

داستان کوتاه، رنگ عشق

داستان کوتاه، رنگ عشق دختری بود نابینا که از خودش تنفر داشت که از تمام …

داستان کوتاه، جایگاه ادب از دید یک ریاضیدان

داستان کوتاه، جایگاه ادب از دید یک ریاضیدان   روزی از یک ریاضیدان نظرش را …

خواستگارهای کوهی

خواستگارهای کوهی دختر تنها ! از تنهایی خسته شده بود از طرفی دوست داشت هر …

داستان کوتاه، آرزو

داستان کوتاه، آرزو یک زوج انگلیسی در اوایل ۶۰ سالگی، در یک رستوران کوچیک رمانتیک …

داستان کوتاه، دروازه بانی که به تور افتاد

داستان کوتاه، دروازه بانی که به تور افتاد پدرم همیشه به من میگه پسرم ادب …

شعروقصه

سفرت بخیر باشد اما…

سفرت بخیر باشد اما…. پشت اتوبوس نوشته بود: “سفر بخیر”! پسرک نمی دانست ماشین معنایش …

داستان عاشقانه وغمگین+حتما بخوانید

داستان عاشقانه وغمگین+حتما بخوانید

داستان عاشقانه وغمگین+حتما بخوانید حالا دیگه دو تا قلب نادم و پشیمون دو پدر مونده …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *